تبلیغات
علمای زنجان ،شهدای راست قامت زنجانی - در وصف زاهد متقی آیت الله شیخ تقی خاتمی
علمای زنجان ،شهدای راست قامت زنجانی
زنجان شهر فقهای نامدار و غواصان دریادل و خط شکن و چهره های فرهنگی و پایتخت شور و شعورحسینی

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 3 خرداد 1394
مقاله زیر در سایت "مرد خدا"به قلم استاد کریم خانمحمدی و در وصف استاد فقید نگاشته شده است.

روز جمعه مورخ 5/7/1392 در پژوهشکده مطالعات دینی فرهنگ، تنها و تنهایم خواستم فرصتی بدست آورده و درباره محبوبترین استاد زندگیم شیخ‌ محمدتقی خاتمی مطلبی بنویسم. هر روز اراده می‌کردم، مجال نمی‌شد، امروز صبح به بهانه‌ای از منزل خارج شدم تا از روز تعطیل بهره برده و به وعده خود به نکوداشت حضرت استاد عمل نمایم. باز هم حس نوشتن نداشتم، با خود تعهد نمودم، ابتدا به قرآن تفأل نموده و هر آیه‌ای باز شود آن را طلیعه مقاله قرار بدهم، سپس تعهد نمودم از قید ویراست جملات گذشته و به صورت عامیانه هر آنچه بر قلم جاری شد بدون مکث، بنویسم و اگر نیاز به ویراستاری باشد، دیگران انجام بدهند. ساعت 5/9 قرآن را باز نمودم؛ اَواخر آیات سوره اسراء در جلوی چشم ظاهر شد: «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ مُبَشِّرًا وَنَذِیرًا 105» «وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِیلاً 106» «قُلْ آمِنُواْ بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُواْ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا 107»

با ملاحظه آیات، حس و حالی پیدا نموده و شروع به نوشتن نمودم. حقاً که شیخ تقی از زمره صاحبان علمی است که پیشانی به خاک سائیده و به خدا ایمان داشت. از این‌روی، به پیروی از اسوه عالم، محمدمصطفی‌(ص) با «مکث» بر ما آموزش می‌داد. به حق، وی در سطح خودش هم مبشر بود و هم نذیر، چه اینکه وی از «علم» بهره داشت.

 راستی سابقه آشنایی ایجانب‌کریم‌‌خان‌محمدی، با استاد به دهه 60 بر می‌گردد. پائیز سال 1360، پس از اتمام پنجم‌ابتدایی در روستای یامچی، وارد مدرسه علمیه‌ ولی‌عصر(عج) [مسجدملا] شدم، پس از یک‌سال و اندی در درس «نموذج» شیخ تقی شرکت می‌کردم. من «ابن عصفور» بودم. در فولکلور شفاهی طلاب به طلبه خُرد جثّه و کم‌سن‌‌وسال، که از خود زیرکی نشان بدهد، ابن‌عصفور گویند. در مقایسه با همشاگردی­ها من از همه کم‌سن‌وسال بودم، هرچند درس را نمی‌فهمیدم اما همه را حفظ می‌کردم. زبان‌فارسی بلد نبودم اما از نعمت حافظه خوب بی‌بهره نبودم. چندین مرتبه در دعای کمیل، که در مسجد سید فتح‌الله بزگزار می‌گردید، شرکت نموده بودم، ظاهراً قبل از انقلاب دعای کمیل چندان شیوع نداشته، چون روحانیون تسلطی بر آن نداشتند. شیخ تقی، در درس نموذ وقتی که حدود 20نفر شاگردان دور وی حلقه زده بودند فرمود: و قلبی بحّبکَ ... بقیه‌اش چیست؟ همه نگاه کردند. یک دفعه من ذوق‌زده دودست خود را بلند کرده و با خصال دهاتی، که از روستای یامچی به ارمغان آورده بودم. بلند گفتم: «متیّما» به نحوی که سایر حلقات درس نیز شنیدند. شیخ تقی نگاه ملاطفت آمیزی نمود و این اولین عطف توجه ایشان به بنده بود. نگاهی که گرمی آن پس از گذشت 30 سال هنوز به سردی نگرائیده و به نظر می‌رسد آثار این نگاه در وجود من سرمدی خواهد بود. پس از آن، همواره نگاه عنایت آمیزی به من داشت. تا اینکه شیخ تقی و شیخ ابوالفضل مصطفوی به حج مشرف شدند.








در ایام حج، اتفاق عجیبی افتاد و آن اینکه، به دلیل شیطنت‌هایی که بنده انجام می‌دادم، مرا از حوزه علمیه اخراج نمودند. من مدتی در مسجد خانم و مدتی نیز در منزل شیخ ابوالفضل مصطفوی به وسیله فرزند وی؛ دکتر محمد مصطفوی، پناهنده شدم. شیخ‌تقی که از مکه برگشت، در حلقه درس سراغ مرا گرفته بود گفته بودند: اخراج شد و رفت روستا؛ زیرا قابل تحمل نبود. پرسیده بوده چه خلافی انجام داده، آن‌گونه که شنیدم، گفته بودند، چهره خود را سیاه نموده و بچه‌ها را ترسانده است. البته گزارش صحیح بود. من در این ایّام در مسجد خانم بودم. هر روز به مدرسه ولی‌عصر‌(عج) سرک می‌کشیدم. تا به نحوی به روستا بر نگردم، چون فکر می‌کردم می‌گویند نتوانست درس بخواند، راستی آن موقع احساس می‌کردم من خلاف بزرگی مرتکب شده‌ام و زمین با همه رحبت خود بر من تنگ گشته بود. به هر حال، پدرم مطلع شد و دو نفر، یعنی حاج‌میرزا علی‌بیات، پدر شیخ حن بیات مدیر فعلی حوزه و شیخ تقی مرا ضمانت نمودند به شرط عدم شیطنت دوباره به حوزه برگردم، بعدها شنیدم شیخ تقی در جلسة اساتید و مدیران حوزه که در مدرسه ولی‌(عج) تشکیل می‌شد، فرموده بود: یکی از علما در دوران کودکی یک دختر ارمنی را در کوچه دیده بود وی را بغل نموده و بوسه­کنان گفته بود «چه کسی به تو می‌گوید نجس، ای پاک، دختر پاک/ پاکن قیزی پاک، کیم‌دِیر سن نجسن». روا نیست طلبه‌ای را که استعداد درس خواندن دارد اخراج کنیم. هنر ما این است که اینها را تربیت کنیم، اگر بلد بود اگر مؤدب بود. پس برای چه ما حوزه علمیه تشکیل داده‌ایم. بنابراین، شیخ تقی به شدت با اخراج اینجانب مخالف بود. پس از ورود دوباره به حوزه دیگر من مرید و عاشق سراپا نشناخته شیخ تقی بودم، حدود یک‌سال بسیاری سخت گذشت. چون همواره برخی از طلبه‌ها طعن می‌زدند، حتی، در روز روشن می‌گفتند: ما از فلانی می‌ترسیم، او جنّ است، اما این انزوا باعث شد من به شدت درس بخوانم و جایگاهی در نزد اساتید پیدا کنم که دیگر امکان اخراج وجود نداشته باشد. فلذا کم‌کم همان شیطنت‌های قبلی، البته توأم با کمی ادب، دوباره احیاء گردد. در این ایام راستی من عاشق مدرسه ولی‌عصر(عج) بودم و برخی هفته‌ها اصلاًّ از درون مدرسه بیرون نمی‌رفتیم. در کنار اساتید بودن برای ما هم معرفت بود و هم تفریح و از حضور در درس و مباحثه چنان لذتی عاید ما می‌گشت که دیگر به هیچ‌چیز دیگر جز درس و مباحثه فکر نمی‌کردیم.

پس از مقدمه کوتاه و بیان نحوه آشنایی و ارادت، این سؤال مطرح می‌شود که چرا شیخ تقی محبوب است؟ چرا شاگردان برای وی نکوداشت برگزار می‌کنند؟ بنده در این چند هفته گذشته که زمزمه برگزاری گرامی­داشت استاد عزیز در میان طلاب به گوش می‌رسد هر کسی را دیدم بسیار استقبال می‌کند همگان از بزرگداشت استاد عزیز، به وجد آمده‌اند؟ چه سرّی در این امر وجود دارد. آن‌گونه که حضرت حجت‌‌الاسلام ‌والمسلمین بیت‌الله بیات، مدیر وقت حوزه، بیان می‌دارد شیخ تقی بیش از 800 شاگرد دارد که بنده یکی از آنها هستم، البته آنگونه که از اظهارات خود استاد برداشت کرده‌ام، بنده جزو شاگردان انگشت‌ شماری هستم که ایشان عنایت ویژه دارند. شاید به دلیل طول مدت شاگردی و ارتباطی است که بنده حفظ کرده‌ام البته این موضوع را از عنایات الهی می‌دانم. شیخ‌تقی دارای خصال ویژة ای است که مجموعه‌ این ویژگی‌ها وی را از دیگران متمایز و مختص می‌کند. بنده، به عنوان یکی از شاگردان سعی می‌کنم تا آنجا که حافظه یاری می‌کند؛ برخی از ویژگی‌های قابل ملاحظه استاد را با استناد به خاطرات و شواهد عینی یاداشت کنم. امید است این نوشته، که صرفاً از دل بر آمده برای طلاب و دانشجویان سودمند باشد چه اینکه، شیخ تقی اسوه حسنه‌ای است برای طلبه‌ای که می‌خواهد شاگرد خوب امام‌صادق‌(ع) باشد. حال به برخی از ویژگی‌ها و صفات ایشان با استناد به خاطرات مکنون در حافظه اشاره می‌شود.

الف: تعبد دینی: استاد فردی متعبد است وی نه تنها به واجبات عمل می‌کنند، بلکه به بسیاری از مستحبات نیز تقید دارند. به عنوان مثال، ایشان به 34 رکعت نماز نافله روزانه تقید دارند. یک‌روز، در همین اواخر می‌فرمودند، به من گفتند نماز مسجد چهل ستون طولانی و جوان‌گریز است؛ گفتم: در میان این همه مسجد، بگذار یکی هم کمی طولانی باشد. چه اشکالی دارد ما نوافل را به‌جای آوریم. در میان سال 62 تا 67؛ زمانی که خانواده استاد به قیدار می‌رفتند؛ ما به منزل ایشان می‌رفتیم، شاید بیش از دوماه در منزل استاد بیتوته داشتم، در این لیالی هیچگاه ندیدم نماز شب، ترک شود. نماز شب و قرائت قرآن از برنامه‌های روزانه شیخ تقی خاتمی بود. البته واجبات را بر مستحبات مقدم می‌داشت. استاد می‌فرمود برخی از مردم فکر می‌‌کنند، مستحبات بیش از واجبات ثواب دارند، زیرا آنها وظیفه وجوبی ما نیستند. در حالیکه احکام مبتنی بر فلسفه مصلحت است. واجبات آنقدر مصلحت داشته‌اند که خداود آنها را واجب کرده ولی مستحبات آنقدر ضروری نبوده‌‌اند. استاد در عین تعبد، بسیار محتاط بودند. یک‌روز به من گفتند: خیلی دلم هوای مشهد کرده است. اما پول نداشتم. در حالیکه من در همان ایام می‌دیدم استاد پول تقسیمی به طلاب می‌دهد. مبلغی به من داده بود تا در میان طلاب تقسیم کنم. سپس افزود؛ خواستم از آقای شبیری [آیت‌الله‌‌العظمی‌شبیری‌زنجانی] اجازه بگیریم اما با خود گفتم، زیارت رفتن مستحب است، اما چه ضرورت دارد، آدم با پول‌ بیت‌المال به زیارت برود. بنابراین منصرف شدم.

یک‌شب به من فرمودند من می‌خواهم فردا (پنجشنبه) روزه بیگرم. البته تو جوان هستی و در حال رشد، خودت می‌دانی، اگر می‌خواهی با هم سحری بلند بشویم. شب بیدار شدم با استاد سحری خوردیم، من صبح با رفقا بیرون رفتم. در مسجد باب‌الحوائج زنجان مجلس ترحیمی وجود داشت که بنده با قهرمان شجاعی و داود فیرحی و برخی دیگر شرکت کردیم زمانی من به یاد روزه مستحبی افتادم که سفره باز شده و چلوگوشت در دورن سفره جلوه می‌کرد. دیگر نمی‌توانستم منصرف شوم. روزه را خوردم. موقع افطار نیز در منزل استاد با ولع افطار نمودم، پس از افطار گفتم: حاج آقا من روزه نبودم قضیه را گفتم، فرمود کار خوبی کرده‌ای، در این گونه موارد شکستن روزه، ثوابش بیشتر از روزه است. بعد گفتم: حاج آقا می‌خواستم قبل از افطار بگویم امّا احساس کردم روحیه شما تضعیف می‌شود؛ فرمود: البته این درست است؛ اما تو هم نمی‌توانستی اینقدر بخوری. به هرحال، استاد با بچه همواره بچکی می‌کرد هیچ‌گاه از ذوق کسی نمی‌زد مگر با بیان خودش و در جایی که مصلحت دینی مخاطب ایجاب نماید.

ب ـ تواضع: برای من جمع بین متانت و خاکی‌بودن که در وجود استاد تبلور یافته بود معمای لاینحل است. هم با وقار بود، همه تعظیم را به خود جلب می‌کرد هم با طلبه‌‌ها، که در واقع نوجوان بودند، هم سنج و هم‌طراز برخورد می‌کرد. هیچگاه فراموش نمی‌کنم نوجوان 10ـ 11 ساله، باقر مصطفوی که بعداً طلبه شد، به مناسبتی در حجره ما بود، از پنجره دست‌‌تکان داده و می‌گفت: حاج‌آقا خاتمی، سلام. حاج‌آقا هم جواب می‌دادند، سپس آن بچه همان ادای قبلی را تکرار می‌کرد بارها این قضیه تکرار شد اما بنده از حاج‌آقا عصبانیت مشاهده نکردم.

در حیات مدرسه ولی عصر با طلاب جوان می‌نشست و به گفتگو می‌پرداخت و با همه طلاب شوخ طبعانه صحبت می‌کرد. یادم نمی‌رود در حیات مدرسه ولی عصر (عج) یک روز طلبه‌ای به استاد گفتند، از ما انتظار نداشته باشید چیزی بشویم. حاج‌‌آقا استاد ما شما هستید، چه انتظار از ما دارید. استاد فرمود: فکر نمی‌کردم اینقدر با هوش باشید، همینکه اینقدر می‌فهمید، باز هم خوب است. اینگونه تواضع چنان در روح و جسم ما رسوخ پیدا می‌کرد که چندین درس اخلاق نمی‌توانست چنین تأثیراتی داشته باشد.

ج ـ پاسخگویی و توضیح‌گری: شیخ تقی صرفاً یک معلم نبود بلکه مربی بود و به همه شبهاتی که در ذهن طلاب نقش می‌بست جواب می‌داد، قدم‌به‌قدم، و علی‌مُکثٍ فهم اجتماعی طلبه را بالا می‌برد و از هیچ انتقادی هراس نداشت و هیچگاه اظهار نظر اشتباه را بدواً تخطئه نمی‌کرد بلکه ضمن پذیرش، کم‌کم، آن اظهار نظر را تصحیح می‌کرد، به‌گونه‌ای که محتوای نظر اولیه کلاً عوض می‌شد؛ یک‌‌روز، من از شیخ یعقوب جباری، انتقاد کردم، در واقع حرف خودم نبود، یعنی در آن سن نبودم که به استقبلال نظر بدهم، بلکه  شنیده بودم اما با استاد چنان صمیمی بودم که همه شنیدها را می‌گفتم، هر آنچه به ذهن قاصر خطور می‌کرد اظهار می‌کردم، یک‌روز گفتم: شیخ یعقوب به فلان طلبه کمک کرده تا منزل بخرد آن طلبه که بعد از چندین سال هنوز نمی‌داند «با» جرّ می‌دهد، چرا بیت‌المال برای چنین افرادی هزینه شود. استاد فرمودند: درست می‌فرمائید؛ اما ما همه جور طلبه لازم داریم. اگر همه مجتهد بشوند و در قم متمرکز گردند روستاها بدون روحانی می‌ماند. سپس شروع کرد به نصحیت بنده، که اولاً تند حرف نزن، دوم اینکه در مورد علما، که سنی از آنها گذشته، با احترام حرف بزنید چون آنها، آنچه را که شما می‌دانید می‌دانند و علاوه بر آن چیزهایی می‌دانند که شما نمی­دانید. بعداً، حدود 20 دقیقه از فضایل شیخ‌یعقوب صحبت کردند که من تا آن زمان نشنیده بودم. البته من آن موقع اصلاً نمی‌دانستم نسبت فامیلی دارند فقط می‌دانستم که همسایه هستند. بعداً فرمودند؛ ناراحت نباش، این حرف‌ها را گفتم در سن‌وسال شما همه این گونه حرف می‌زنند، اما حدیث داریم که هر آنچه شنیدید بازگو نکنید.

بار دیگر، من، از درس‌‌نخواندن یا کم استعدادی فردی انتقام نمودم؛ در پاسخ یک عبارت قصاری فرمودند، که عین عبارت را هنوز هم به یاد دارم؛ فرمودند: «اگر همه مثل فیرحی درس بخوانند آن موقع «مشکین» «بدون آخوند می‌ماند» در حالیکه ما به همه نیاز داریم. مشگین هم روحانی نیاز دارد. وانگهی معلوم نیست ثواب کدام بیشتر باشد و کدام یک بیشتر عاقبت به خیر باشند.

دـ جوان‌گری و شوخ‌طبی: شیخ تقی چنان با طلاب عجین شده بود، که گاهی ما احساس نمی‌کردیم، سن وی از ما بیشتر است، کاملاً روحیه جوانی داشت، یادم می‌آید گاهی سه‌روز در منزل استاد بودم اما هیچگاه احساس نکردم با یک فرد مسن زندگی می‌کنم شیوه برخورد من با استاد همانند سایر هم حجره‌ها بود، به‌گونه‌ای برخورد می‌کرد که ما احساس نمی‌کردیم در حال تربیت شدن هستیم. یادم نمی‌رود با تعدادی دوستان در منزل استاد بودیم، بنا شد «اُملت» درست کنیم. یک سطل تخم‌مرغ در آشپزخانه بود. من دیدم تخم‌مرغ‌های زیرین زرد رنگ هستند، حدس زدم تخم‌مرغ خانگی باشند فورّا به حیاط رفتم، بقیه تخم‌مرغ‌ها را نیز از حیاط برداشتم، حاج‌آقا در منزل مرغ نگهداری می‌کردند وقتی در منزل نبودند ما می‌رفتیم دانه می‌دادیم جای همه چیز را بلد بودیم. بعد از وضوء به آشپزخانه آمدند؛ گفتند: کی شیطنت کرده چرا تخم‌مرغ‌ها را جابجا کردید؟ نگاهی به من کرد: فرمود: حتماً کار شماست. بقیه مثل تو بی‌ادب نیستند گفتم: حاج‌آقا: دیگه سوادمان بالا رفته، می‌فهمیم باید به میهمان احترام کرد. دیدم توفیق ذبح مرغ نیست، گفتم حالا از تخم‌مرغ بی‌نصیب نباشیم. بعدا گفتم: حاج‌آقا یادتان هست در درس داستانی می‌گفتید: یک طلبه رفته جایی دیده بود پنیر و عسل آورند، پنیر را برداشته بود گفته بود: در حجره به خدمت شما می‌رسیم حالا؛ احترام عسل لازم است. ما نیز، احترام‌تخم‌مرغ روز، را در حجره نگه می‌داریم. به هر حال، چنان خوشایند بود که احساس می‌کردیم در بهشت زندگی می‌کنیم واقعاً زندگی با شیخ تقی، تداعی‌گر زندگی بهشتی بود.

شیخ تقی، هرکدام از طلاب را به زبانی صدا می‌کرد که جوان پسند باشد مثلاً؛ گاهی می‌گفت: کریم‌‌خان چه‌کار می‌کند. به یکی از دوستان سبزپوش یا سبز قبا می‌گفتند؛ با همه طلاب به یک بهانه‌ای باب شوخی را باز می‌‌کردند و نصایح نیز در قالب طنز بود تا به کسی برنخورد. اگر کسی دیر به مدرسه می‌رسید، به ویژه به برخی از طلاب که سن‌وسال بالا داشته باشد و متأهل بودند می‌فرمود؛ اینها عذر دارند حتماً بچه نگه‌داری می‌کنند. وقتی ما که حجره‌نشین بودیم. دیر می‌رفتیم، خطاب به دیگران می‌فرمود: شما که از سفرآباد یا فرودگاه می‌آیید، نباید دیر کنید، فوری سوار تاکسی می‌شوید می‌آید. اما این آقایان بیچاره،تاکسی ندارند. از حجره تا اینجا تاکسی نیست راست می‌فرمود. در حیاط مدرسه تاکسی نبود. با چنین توبیخ‌های طنز‌آمیز به‌گونه‌ای برخورد می‌کردند که ضمن اینکه کسی جرأت غیبت‌کردن نداشت، هیچ‌کس نیز دلخور نمی‌شد. یادم نمی‌رود، روزی به هنگام شروع درس فرموند: امروز من باید به مجلس ختمی بروم، کلاس را زودتر تمام می‌کنیم. نیمه‌های درس بود که «علم‌الله‌‌‌محمدی»، که آن موقع کمی ساده و بی‌آلایش بود، با علجه درس می‌آید. حاج‌آقا فرمودند: وقتی علم‌الله رسید همگی به احترام پاشید و احترام کنید و درس تمام است. حلقه نشسته بودیم، تنها جای خالی سمت چپ حاج‌آقا بود. وقتی «علم‌الله» خواست کنار دست حاج‌آقا بنشیند، حاج‌آقا و شاگردان همه پا شدند، اصرار علم‌الله بر «حاج‌آقا» مبنی بر اینکه خواهش می‌کنم بنشیند، شرمنده نکنید، دیدنی بود. بهرحال، همه جلسه را ترک کردند تازه علم‌الله فهمید که کلاس تمام شده است. این‌گونه برخوردهای به یادماندی و خاطره‌انگیز، چنان در روح و جان طلاب رسوخ می‌کرد که شخصیت شیخ تقی را فراموش نشدنی می‌نمود.

ه ـ نصح و دلسوزی: استاد همواره در خلال درس، به مناسبت‌های مختلف، به بیان لطیف، نصیحت می‌‌کردند. با رها می‌فرمودند: خوب درس بخوانید،‌ اگر خوب درس بخوانید حفظ دین برای شما آسان خواهد بود. حتی اگر دنیا می‌خواهید خوب درس بخوانید. جامعه همواره به آدم باسواد نیاز نیاز دارد. فلذا به معشیت وی نیز رسیدگی می‌کند. بنابراین، کسی که با سواد باشد، لازم نیست بخاطر نیاز معیشتی دین‌فروشی کند. بسیاری از مشکلات برای طلاب از فقر و تنگدستی می‌آید، فقر نیز نتیجه بی‌سوادی است. اگر «ملا» بشوید دنیا به سراغ شما می‌آید. لازم نیست شما به دنبال آن بروید. بنابراین، من نمی‌گویم هر باسوادی می‌تواند دین خود را حفظ بکند، اما دین‌داری برای آدم با سواد آسانتر است. گاهی می‌فرمود: آنهایی که نمی‌توانند درس بخوانند رها کنند بروند، چه کسی گفته حتماً آدم باید آخوند بشود. چه‌بسا کاسب‌ها که بسیار متدین هستند. اگر آدم احساس کرد نمی‌تواند درس بخواند، ماندن در حوزه اسراف است. مصرف از بیت‌المال بدون نتیجه، مجوز لازم دارد. آدم نباید جای یک طلبه درس‌خواندن را بگیرد. شاید موثرترین نصیحت استاد،‌ همان باشد، که بنده همواره در آخرین جلسه حج و عمره، با استناد به آن، با زائرن خداحافظی نموده و حلیت می‌طلبم. در یکی از جلسات درس، استاد فرمودند: در احادیث داریم بهشتی‌ها جهنمی‌ها را می‌بینند و جهنمی‌ها نیز بهشتی ها را می‌بینند. شاید بدین خاطر است که با دیدن جایگاه همدیگر لذت و الم در هر دو طرف بیشتر باشد. حالا فرض کنید؛ این جوان‌ها که ساده دل هستند و در منبر من و شما می‌نشینند هدایت بشوند و به بهشت بروند و ما برویم به جهنم. چی پیش می‌آید. برخی از اینها ساده هستند. فرض کنید یک دهاتی با تبلیغ بنده به بهشت برود و من بروم جهنم، آنجا از بهشت صدا بزند «تاغِ» [تاغِ با لهجه ترکی همان تقی است] تو چرا جهنم رفتی؟ چرا آنجایی؟ تو که ما را تبلیغ می‌کردی، پس چی ‌شد، خودت به جهنم رفتی؟ در این لحظات که تواْم با خنده بود. یکدفعه دیدم قطره اشکی در گونه‌ی استاد نقش بست. سکوت کرد و درس را شروع نمود. اما این داستان، بیشترین تأثیر را در «قیامت باوری» ایجاد می‌نمود. اکنون پس از حدود سه‌دهه هربار که آن داستان را تکرار می‌کنم به شدت متأثر می‌شوم. این‌گونه بود که شیخ‌تقی، باور به روز جزا را، در وجود طلبه‌ها ترزیق می‌نمود.

وـ توصیه به شاگردان: هرگز فراموش نمی‌کنم در ایامی، که برادر بزرگتر شیخ‌تقی، یعنی حضرت‌‌حجة‌الاسلام و المسلمین بیوک خاتمی به رحمت ایزدی پیوسته بود، برای عرض تسلیت از قم به زنجان رفتم. روزی که قصد بازگشت به قم را داشتم یکی از دوستانم ـ به احتمال زیاد زین‌العابدین آقاجانلوـ به من گفتند: حاج‌آقا خاتمی سراغ شما را می‌گرفتند و فکر می‌کنم کار بسیار ضروری داشتند. من بازگشت به قم را به تأخیر انداختم، عصر رفتم ببینم حاج‌آقا چه‌کاری با من داشته‌اند. رفتم منزل برادر بزرگتر - حال نمی‌دانم حیاط ایشان بود یا حیاط آقای سخأئی - که حاج آقا را پیدا کردم، آمدند حیاط، فرمودند: خوب کاری کردی آمدی، اتفاقّا با شما کار داشتم. من نگفتم صرفاً برای آن کار آمده‌ام، فقط گفتم: در خدمت هستم. من فکر می‌کردم حتماً کاری در قم دارند می‌خواهند من انجام بدهم. اما قضیه چیز دیگری بود. فرمود حالا که تو به دانشگاه رفته‌ای، باید قول بدهی 50 دانشجو را نسبت به دین خوش‌بین بکنی! به عنوان مثال 50‌‌ نفر را که نماز نمی­خوانند نمازخوان بکنی. به داود [یعنی حجة‌الاسلام دکتر داود فیرحی] بگو تو باید صد نفر را نسبت به دین خوش بین‌بکنی! حاج‌آقا به دلیل فوت برادر، در وضعیت ویژه‌ای بودند. این توصیه مرا در میان زمین و آسمان معلق نمود. هم خوشحال بودم از اینکه مورد توجه استاد هستم و هم احساس می‌کردم، استاد از دانشگاه رفتن من نگران است و می‌خواهد بدین طریق به ما توجه بدهد که نباید از تبلیغ دین غافل بشویم. البته این قضیه زمانی اتفاق افتاد که من و دکتر فیرحی ملبس به لباس روحانیت شده بودیم. در آن اوائل دهه 70 که ما دانشگاه رفتیم. اساتید از دست ما ناراضی ‌بودند و احساس می‌کردند ثمره عمرشان بیهوده به سمت دانشگاه سرازیر می‌شود. به ویژه اینکه، این پدیده مسری بود و همگان را به سمت دانشگاه می‌کشید. من شنیدم حاج آقا، از مبلس شدن ما بسیار خوشحال شده بود.

زـ سعه صدر و گذشت: استاد نسبت به شاگردان از سعه صدر و گذشت مثال‌زدنی برخوردار بود. همواره اشتباهات آنها را نادیده می‌گرفت و معتقد بود اشتباه ذاتی انسان به ویژه در دوران جوانی است و می‌فرمود: «مگر ما خودمان چی هستیم». اتفاقی که در زیر نقل می‌کنم نقطه عطفی در روابط اینجانب و استاد محسوب می‌شود. در همان اوائل که در درس شیخ‌تقی شرکت می‌کردیم، ایجانب، سیدزین‌العابدین‌صفوی و ابراهیم سپهری، دفعتاً تصمیم گرفتیم در درس حاج‌آقا خاتمی شرکت نکنیم، به جای آن به درس استاد شیخ‌ابوالفضل مصطفوی برویم. دلیل ما این بود که آقای خاتمی خوش بیان نیست و درس شیخ‌‌ابوالفضل از آن بهتر است. در حیاط مدرسه ولی‌عصر‌(عج‌) به نتیجه فوق رسیدیم. سیدزین‌العابدین هم مسن بود و هم زهیخته‌تر از ما بود وی در تغییر استاد مردد بود، اما ما مصممّ بودیم. به هرحال، تصمیم گرفته شد. ابتدا سپهری رفت، سپس بنده و در نهایت صفوی نیز لاحق شد. ما آن‌روز درس حاج‌آقا خاتمی را ترک و در درس حاج‌آقا مصطفوی شرکت نمودیم. داستان را به حاج‌آقا خاتمی گفته بودند. فرموده بود اشکال ندارد اما در هر دو درس شرکت کنند. فردا، مرا دعوت کرده از من قضیه را پرسید. چون احساس می‌کرد؛ حتماً من مقصر نیستم و تصمییم از آن صفوی است. اما من عین حقیقت را گفتم؛ من گفتم؛ حاج‌آقا گفتیم بیان شما خوب نیست، اول سپهری رفت، سپس من رفتم صفوی نمی‌آمد اما بعداً او هم لاحق شد. استاد بسیار خوشحال شد. نمی‌دانم چرا، اولاً صداقت مرا تحسین کرد. وانگهی احتمالاً از صفوی چنین انتظاری نداشته، اما ما را به حساب نمی‌آورد. البته من بعداً فهیمدم که چقدر کار غیر اخلاقی انجام داده‌ایم. پس از آن استاد چنان محبت‌آمیز برخورد می‌کرد که همگی ما خیس عرق می‌شدیم. انگار نه‌ انگار، بعد فرمودند؛ نه بابا من تمرین می‌‌کنم خوش بیان می‌شوم. حالا به شما نه تنها نموذج، صمدیه، بلکه می‌خواهم «لعمه» تدریس کنم. اگر حوصله داشته باشید رسائل، مکاسب و البته بعد از 30 سال به شما زن می‌گیریم و اگر من خیلی پیر نشدم در عروسی شما می‌رقصم و قس علی هذا ... یادم نمی‌رود که تکیه کلام‌هایی با سیدزین‌العابدین صفوی داشت؛ وی را با کت سبز رنگش صدا می‌زد بعد از این حادثه، شوخی‌ها را بیشتر کرده بود، تا مبادا کسی زیاد احساس شرم نماید.

اصولاً، شیخ تقی معتقد بود، که طلبه را باید تربیت نمود، نباید رفتارهای دوران کوکی و نوجوانی را ملاک قرار دارد. معتقد بود شیطنت و اشتباه از خصال جوانی است و با تحمل حل می‌شود و چه بسا طلبه شلوغ که از آینده خوبی برخوردار باشد و عاقبت به خیر شود و چه بسا طلبه‌هایی که از وضع فعلی خوبی برخوردارند اما آینده خوبی نداشته باشند. با همین معیار بود که همواره اشتباهات ما را می‌‌بخشید، حتی در یک مورد شنیدم، برخی از اساتید در یک قضیه که طلبه‌ها شیشه مدرسه را شکانده بودند، می‌گفتند: شیخ تقی اینها را پُررو کرده است. اما شیخ تقی گوش شنوا نسبت به این حرف‌ها نداشت، به ویژه اینکه از شلوغی و شیطنت طلبه درس‌خوان، خشنود بود، حوصله استاد در طلبه‌پروری، مثال‌زدنی است.

ح ـ اعتمادبخشی: استاد همواره به طلاب اعتماد به نفس می‌داد و از آینده درخشان نوید می‌بخشید. همواره تفأل به خیر می‌زد. گاهی می‌گفت فلانی مجتهد می‌شود. فلانی استاد می‌شود و قس علی‌هذا، یادم نمی‌رود می‌گفت: فیرحی بزرگ می‌شود و از این آخوندهای دولتی بسیار مدرن می‌گردد و یک زن هم می‌گیرد. به ماشین مدل بالا سوار می‌شوند در حالیکه یک دختر دارند. اسم دخترشان را «فُله» می‌گذارند. ممکن است در یک‌روز بارانی، در حالی که من پیر شده‌ام، از کنار خیابان رد بشوم. «فله» به صندلی عقب‌سوار شده و سروصدا می‌کند. چشم‌خانم فیرحی به من می‌افتد که در کنار خیابان افتادن و خیزان و پیاده راه می‌روم. می‌پرسد: این شیخ پیر را می‌شناسی داود می‌گوید: نمی‌دانم فکر کنم دیده‌ام. این‌گونه گفتگوهای طنزآمیز را مایه نصحیت قرار می‌داد. بعد می‌فرمود: بلی ممکن است، آدم فراموش کار است. البته، نه! داود اینجوری نیست. شوخی می‌کنیم. باید تذکر بدهم: دکتر داود فیرحی، به همان جایگاه رسید، اما اسم دخترش را «فله» نامگذاری نکرد. و اکنون پابه‌پای ما در برگزاری «نکوداشت» استاد تلاش می‌کند.

راستی من وقتی در زمستان سال 60 وارد حوزه علمیه شدم، سه‌نفر از طلاب برایم جالب توجه بود. سعی می‌کردم خود را به سه‌نفر نزدیک نموده و الگوگیری کنم که عبارتند از سیدزین‌العابدین‌صفوی، داود فیرحی و حیدرعلی مظفری، که دوستی و رفاقت تاکنون تداوم یافته است. بنده همواره در برخورد با آنها، جانب احترام را نگه می‌دارم و خودم را برابر حس نمی‌کنم زیرا هر سه سمت استادی دارند. من با سید زین‌العابدین مباحثه می‌کردم او دیپلم داشت و من پنجم ابتدایی، او می‌فهمید و من حفظ می‌‌کردم. گاهی که نقل به معنا می‌کرد می‌گفتم، نه اینگونه نیست استاد این‌گونه گفت: صفوی می‌گفت: من هم همین مطلب را گفتم، من می‌گفتم: نه شما جور دیگر گفتید. بعداً فهیدم که من حفظ می‌کنم و وی مضمون را بیان می‌کند. حیدرعلی‌مظفری کتاب «تصریف» را برای من تدریس کرد. بسیار خوش بیان بود، بعداً باهم، ‌هم­حجره شدیم. اما رفاقت با فیرحی بر حسب تصادف از همه مستدام‌تر شد. در زنجان و قم همسایه شدیم، به لحاظ تحصیلی قرابت داشتیم تا آنجا که منجر به این شد که در مقطع دکتری وی را به عنوان استاد راهنما انتخاب کنم.

روزی در حیاط مدرسه ولی‌‌عصر(عج) ایستاد بودم سال 1367 بود، دیگر بزرگ شده بودم و حدود 18 سال سن داشتم، مشغول لعمه بودم. کم‌کم‌ مؤدب به آداب طلبی می‌شدم. حاج‌آقا رسید: فرمود: کریم‌خان چه‌کار می‌کنند؟ گفتم: حاج‌آقا مطلب مهمّی هست که می‌خواستم عرض کنم. خوب شد تشریف آورید: فرمودند: چی؟ خیر باشد. گفتم حاج‌آقا: خیر است. می‌خواهم زن بگیرم. فرمود: چوخ‌‌چوخ... نقل به مضمون این است که بسیار کار اشتباهی می‌کنی. هنوز دهنت بوی شیر می‌دهد. گفتم حاج‌آقا ما دهاتی هستیم، شیر از آن بابت است، اما چه شیر بدهد چه ماست بدهد، من می‌خواهم زن بگیرم. من رگ ضعف ضعف حاج‌آقا را که تقید به شریعت است می‌دانستم. گفتم؛ حاج‌آقا، ازدواج نصف دین است. خلاصه بسیار استدلال کردم. فرمودند: اگر واقعاً کسی احساس کند نیاز شرعی به ازدواج دارد دیگر جاری مشورت نیست. اما اگر بتوانی درس بخوانی بسیار خوب است. حیف است. اگر ازدواج کنی به درس لطمه وارد می‌کند. به هر حال، از ما گوش شنوایی نمانده بود.

سپس فرمود: حالا بگو ببینیم این دختر سعادت‌مند که این‌گونه عقل تو را زایل کرده کیست. گفتم: غریبه نیست. دختر حاج‌آقا مصطفوی، بعداً گفتم، حاج‌‌آقا مصطفوی اخوی ـ چون پدرخانم من در کمیته امتداد معاون حاج‌آقا بیوک خاتمی، برادر بزرگ حاج آقا بود و از مریدان ایشان محسوب می‌شد. دیگر همواره، در جریان ازدواج اینجانب بودند؛ من یک موقع، به مناسبتی، گله­ای داشتم، یک‌روز به من گفت: آقای زید باید منت بکشد دخترش را به شما بدهد. من کمی از بابت نبود پدر و کم‌پولی، تحقیر شده بودم. این حرف، دفعتاً مرا شیر کرد و چنان اعتماد به نفسی به من بخشید که دیگر هیچگاه احساس حقارت نکردم. لطف ‌ایشان به عنوان وکیل ایجانب و بردار بزرگوارشان به عنوان وکیل همسرم در مراسم عقد ازدواج، هیچگاه فراموش نمی‌شود.

مطالب بسیار است. حافظه چندان یاری نمی‌کند و اگر تأمل شود. در وصف فصایل اخلاقی استاد بسیار می‌توان نوشت اما امروز روز شنبه 6/7/92، در حالیکه مشغول نوشتن بودم. دکتر صفوی از زنجان زنگ زد و خبر ناگواری داد مبنی بر اینکه، عده‌ای از جامعه روحانیت زنجان با نگوداشت مخالفت کرده‌اند و بنا است امشب جلسه‌ای در این باره صورت گیرد. این خبر چنان آشفته‌‌‌ام کرد که دیگر مطالب را به آینده مولکول می‌کنم. آری چنین است. عده‌ای خود هنر ندارند تنها هنرشان مناع‌‌الخیر شدن است. چه اشکالی دارد عده‌ای یک نکوداشت گرفته و از استاد خویش تکریم نمایند. بهرحال، از این نیز بگذریم. اگر بنا شد، این اتفاق بیافتد، انشاء‌الله مطالب دیگری اضافه می‌گردد.

وـ تذکر ملیح: شیخ تقی بسیار مواظب بود شاگردان به افراط و تفریط کشیده نشوند. در قضاوت‌ها همواره جانب اعتدال را نگه می‌داشت. یک روز در حلقه درس، سخن از مسئولین روحانی به میان آمد. استاد معمولاً از اشراف‌گری و فاصله پیدا نمودن روحانیون از توده نگران بود، استاد از یک‌بازاری آجیل‌فروش نقل کرد، که می‌گفت: یک روحانی آمد و به میزان زیادی آجیل خرید و با قهقهه می‌گفت که اینها قوه باه را زیاد می‌‌کند، شیخ‌تقی می‌فرمود: درست است که آن بازاری با این روحانی در خنده همنوایی و همراهی می‌کند. اما در دل، نسبت به دین و دینداری بدبین می‌شود. روحانی باید بسیار مواظب باشد. در این بین، یکی از شاگردان گفت: اگر ما به مسئولیت برسیم، چنان و چنین می‌‌کنیم. استاد پرسید: شما نماز جعفر طیار خوانده‌ای؟ آن فرد در پاسخ گفت: نه حاج‌آقا؛ استاد فرمود: به خود مغرور نباشید. این مسئولینی که اکنون ما از آنها انتقاد می‌کنیم، نوعاً اهل تهجد و نماز جعفر طیار بودند، حال به این وضعیت رسیده‌اند. اکنون، پس از سال‌ها بالعیان می‌بینم، همان منتقدین تند، ناخودآگاه، به سمتی کشیده شده‌اند که استاد فرزانه پیش‌بینی کردند و از آن برحذر داشتند.

حاج‌آقا، هرگاه می‌دیدند، طلبه از حدود اعتدال خارج می‌شود، به تناسب تذکر می‌دادند، هیچگاه از تربیت طلاب، و نهی آنها از منکرات، به زبان ملیح، غافل نبودند. یک‌روز، درباره موضوعی که اکنون فراموش کرده‌ام به بنده تذکر دادند. من گفتم حاج‌آقا نمی‌دانستم کار بدی است. «چشم» مِن بعد انجام نمی‌دهم. راستی یادم آمد، روحانیون را جهت بدرقه رزمندگان سپاه جمع کرده بودند. در آنجا بگو و مگو بین سپاهیان و روحانیون پیش آمده بود که من نیز حضور داشتم، گزارش بر علیه آن سپاهی بود که با روحانیون بدرفتاری کرده بود. من گفتم تنها تقصیر آن نبود. روحانیون نیز به گونه‌ای هجوم آورند که، توهین حقشان بود. تعبیر من بسیار دهاتی و توهین‌آمیز بود. حاج‌آقا بعداً به من تذکر دادند که این‌گونه حرف نزن. بد است به هر حال، بنده با اشتیاق تمام و از صمیم قلب پذیرفتم. این پذیرش، برای استاد بسیار خوشایند بود. به من فرمودند: آقا‌کریم، بسیار تندی و زیاد اشتباه می‌کنی! اما خیلی نگران نباش، این ویژگی مقتضای نوجوانی است. امّا همینکه کسی تذکر داد می‌پذیری، این امر بسیار مفید است. سعی کن این ویژگی را حفظ کن. اگر این ویژگی را حفظ کنی کم‌کم هم اشتباهات کمتر می‌شود. همچنین اگر اشتباه بکنی زودتر رفع می‌شود. لحن نصیاح استاد در حیاط مدرسه ولی‌عصر‌(عج)، چنان گوش‌نواز بود که انگار اکنون دوباره تجدید می‌شود و صدای وی را می‌شنوم.

هرگز یادم نمی‌رود، امام جمعه مرحوم، حضرت‌آیت‌الله‌سیداسماعیل‌موسوی، گاهی برای درس اخلاق به مدرسه تشریف می‌آوردند. من روزی، به حاج‌‌آقا گفتم؛ حاج‌آقا، این چه آیت‌اللهی است، پنج و شش مورد غلط اِعرابی داشت. احادیث را غلط می‌خواند. موارد را یاداشت کرده بودم، موارد را گفتم. با خنده ملیحی فرمودند: ای بی‌سواد، غلط اعرابی داشتن نشانه اجتهاد است. اگر می‌بینی ما متن را درست می‌خوانیم معنی‌اش این است که مجتهد نیستیم. بعداً؛ بسیار دلسوزانه به من توضیح دادند. فرمودند: آدم وقتی که ادبیات می‌خواند همه هم و غمش «عبارت­خوانی» است اما وقتی که مشغول فقه و اصول شد، چنان در اجتهاد غرق می‌شود که خیلی به عبارت‌ها توجه نمی‌کند. شما اگر به امام‌جمعه بگوئی: این عبارات را دوباره بخوان، یا اگر وی بخواهد برای شما تدریس کند حتماً درست می‌خواند. اما وی به مواردی که شما گفتی توجه نداشته. سپس شروع کرد، از علم و فضل آیت‌الله موسوی بسیار گفت: و افزود: این حرف‌ها را اکنون خیلی نمی‌فهمی، آنگاه که بزرگ شدی، و انشاء‌الله با سواد شدی، دیگر به ادبیات توجه نخواهی داشت. فوراً، تذکر دادند: اما اگر اکنون ادبیات را خوب نخوانی و الآن که جوانی متن خوانی اشتباه باشی، هیچگاه مجتهد نمی‌شوی. اما امگر اکنون خوب بخوانی و بعداً فراموش بشود اشکال ندارد. پس اشتباه خواندن «عبارت» برای برخی [مثل تو] عیب است اما برای برخی، که اطلاع از علم و فضیلت او داریم،‌ نشانه فضل است.

زـ روشن‌فکری: حاج‌آقاخاتمی، با وجود تقید بسیار به شریعت، روشن‌فکر بود، نوعا؛ تقید شرعی برخی را به دگماتیسم می‌کشاند، اما استاد بسیار روشن ضمیر و روشن بین بود. بنابراین، استاد مناسک‌گرا نبود بلکه به محتوا و معنی بیشتر توجه داشت. به عنوان نمونه، بالاصاله استاد علاقه‌مند بود شاگردان در سلک روحانیت قرار گرفته و ملبس به لباس روحانیت باشند، اما این شیوه را تنها روش نمی‌دانست. حدود 3ـ 4 سال پیش به خدمت استاد رسیدم فرمود: چه‌کاری می‌کنی؟ از کجا می‌آیی؟ گفتم: از درس تفسیر می‌آیم. که مزاح کردند و صحبت از این شد که خدایا قرآنت را حفظ‌کن، کریم تفسیر می‌گوید. گفتم: حاج‌آقا، خدا قرآن را از دست سید زین‌العابدین [صفوی] حفظ کند. وی در مشهد بود، بنا شد من دو جلسه به جای ایشان بروم. شروع کرد به تعریف کردن از درس تفسیر ایشان و فرمود: گاهی برخی افراد لباس نپوشند اما شأنیت طلبگی را حفظ نمایند بسیار مفید است. افرادی مثل صفوی برای جوانان خیلی لازم است. برخی از طلبه‌ها هم شرکت می‌کنند گزارش به من رسیده است. ای کاش، در زنجان از این جلسات ده تا داشتیم. متأسفانه، سید آن جلسه را اکنون تعطیل کرده است.

استاد از خانواده و فرزندان اظهار رضایت می‌کرد. به ویژه از فرزند ارشدشان حاج‌احمدخاتمی بسیار خرسند بوده و معتقد بود، هرچند وی طلبه نشده اما کار تبلیغی انجام می‌دهد، در واقع در محیط آموزش و پرورش همان نقش روحانی را به صورت مدرن، ایفا می‌کند. برای تثبیت این این ایده استاد، یک روز خاطره‌ای از احمد برایش نقل کردم که بسیار خندید و فرمود: « این فحش بسیار چسبید.»

راستی من با احمد پسر حاج‌ آقا سه نسبت دارم. مدتی شاگرد ایشان بودم. در مدرسه ولی‌عصر برای ما ریاضی دوره راهنمایی را تدریس می‌کردند. سپس هم­شاگردی شدیم پیش حاج‌آقا با هم منطق می‌خواندیم. در نهایت اینکه، ایشان مدیر مدرسه شاهد بودند و برادر کوچک من در آنجا درس می‌خواندند. خاطره‌ای که نقل کردم این بود: یک روز پائیزی [حدود آبان‌ماه] دیدم که یک بچه دبیرستانی در حال وضو گرفتن است. در حالیکه ظهر نشده بود. پرسیدم، برای چه وضو می‌گیری؟ گفت: این احمد پدر فلان، به من گفته، باید بیایی نماز جمعه، باهات کار دارم. فکر می‌کند من نمی‌فهمم، به خیال‌خودش او می‌خواهد با این کا من را آدم کند. فکر کرده است. اصلاً می‌خواستم وضو نگیرم اما گفتم: حالا که مجبورم بروم پس وضو هم بگیرم. به هر حال، غرغر زنان، راهی نماز جمعه شد کم‌کم تغییر موضع داد و درس‌خوان شد. طی آشنایی با احمد معدلّ را از حدود 12 و 13 ، به بالاتر از 17 رساند. به درجات عالیه تخصص رسید. این داستان را که بخشی از آن قابل نگارش نیست. به حاج‌آقا خاتمی گفتم. بسیار خوشحال شد و فرمود: اما این فحش بسیار چسبید.

 جمع‌بندی و نتیجه‌‌گیری

هرچند نمی‌شود یک دوره شاگردی هفت‌ساله و ارتباط 30 ساله را در یک مقاله کوتاه توصیف نمود، اما خاطرات به جای مانده، که تبادر ذهنی داشتند، به ثبت رسید. اکنون که ذهن معطوف به استاد محترم گردیده خاطرات دیگر تداعی می‌کند، اما چه کنم که فرصت کم است و به نظر می‌رسد همین مقدار اشارات بس است.

نگاه اجمالی، به خاطرات پیش گفته، نشان می‌دهد آنچه از یک استاد در ذهن شاگرد نقش می‌بندد و در شخصیت وی تأثیر می‌گذارد نه مطالب علمی، که حواشی اخلاقی است. از جامع‌‌المقدمات تا شرح لعمه دمشقیه را بسیاری می‌توانند تدریس کنند. حتی این متون را امروز، می‌توان، از نوارهای ضبط‌شده، نرم‌افزارها نیز آموخت. آنچه که شیخ تقی را برای ما استاد محبوب و به یاد ماندنی می‌سازد نه علم او بلکه خصال و ویژگی‌های اخلاقی اوست. اگر شیخ‌تقی تنها معلم بود، برای شاگردان اسطوره نمی‌شد. شیخ‌تقی، به‌حق، مربی بود. حضرت استاد «علی‌مکث» اخلاق اسلامی را در جان طلاب می‌دمید. در طول دوران تحصیلی در حوزه و دانشگاه، از اساتید بسیاری تلمذ نمودم، تنها آنهایی در آئینه قلب نقش بستند که الهی بودند و کار خدایی کردند و شیخ‌تقی در قله آنها قرار می‌گیرد. اما من جز دعا هیچ ندارم که بدرقه راه استاد نمایم. با خود تعهد کرده ام هرگاه به عنوان روحانی کاروان به مکه مشرف شدم ، چهار استاد مدرسه ولی عصر (عج)،- شیخ تقی خاتمی، شیخ ابراهیم محمدی اصل، شیخ ابوالفضل مصطفوی و سید ابوطاهر علوی- را از دعا و نماز فراموش نکنم. چند سال پیش، موقع عصر در مکه بودم، دیدم از درون یک حیاط آب فراوانی به بیرون جاری است. در واقع سیل شده بود. می­خواستم رد بشوم اما احساس می­کردم خویس خواهم شد. در این فکر بودم که چگونه از آب رد بشوم، از آن سوی آب «احمد» فرزند بزرگ حاج آقا خاتمی را دیدم که صدا می­زند تعجیل کن که حاج آقا تو را می­خواند. با عجله خواستم از آب رد بشوم که از خواب بیدار شدم. فورا به مسجدالحرام رفته و دو رکعت نماز به یاد استاد خواندم. تازه یادم افتاد که این دفعه به نیابت از اساتید نماز نخوانده­ام. وما توفیقی الا باالله




طبقه بندی: مجله عالمان زنجان، 
دنبالک ها: مرد خدا،
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بسیار سپاسگزارم تا نظر خود را در مورد مطالب سایت بفرمایید






صفحات ویژه
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس