تبلیغات
علمای زنجان ،شهدای راست قامت زنجانی - دكتر سید اصغر معراجی زنجانی
علمای زنجان ،شهدای راست قامت زنجانی
زنجان شهر فقهای نامدار و غواصان دریادل و خط شکن و چهره های فرهنگی و پایتخت شور و شعورحسینی


دكتر سید اصغر معراجی زنجانی
*****
دکتر معراجی متولد زنجان و از همشاگردیهای شهریار در دارالفنون، مخالف با تبعید امام خمینی در سلک دادستانی قم، مترجم فارسی غلام یحیی دانشیان،  و یکی از مدافعان استقلال الجزایر در فرانسه بود.

دکتر معراجی هفته گذشته در بیمارستان ولی‌عصر قم بی‌سرو صدا چشم خود را بر جهان بست.
متولد زنجان و دانش اموخته دارالفنون و از همشاگردیهای شهریار بود. «من و شهریار هر دو طب میخواندیم شهریار به شعر و ادبیات پرداخت و من از طب به حقوق تغییر رشته دادم. همه می‌گفتند: ترکها دیوانه شده‌اند. مگر کسی از رشته طب به رشته دیگری می‌رود؟ اما تاریخ ثابت کرد که ما راه درستی انتخاب کرده بودیم.»
او بعد از دارالفنونه به فرانسه می‌رود و در رشته حقوق دکترا می‌گیرد.شاید شاخص‌ترین کار او مخالفت با تبعید امام خمینی است. او دادستان قم بود که دادگاهها یا دادگاهی در قم تبعید امام خمینی را خواستار می‌شود و او با این امر مخالفت می‌کند. نتیجه این مخالفت تبعید خود او به سنندج و شمال است. می‌گفت: «در سنندج با کردها دوست شدم و کار و بار وکالتم بهتر از هر وکیلی بود. دولت تحمل نکرد و از آنجا نیز تبعید شدم»
از دیگر کارهای او مترجمی غلام یحیی دانشیان فرمانده فداییان حکومت ملی اذربایجان در دوره میر جعفر پیشه‌وری است. او مترجم فارسی غلام یحیی دانشیان بوده است. غلام یحیی در ملاقات با مهمانان فارس خود از ایشان به عنوان مترجم یاری می‌جسته است.
دیگر کار شاخص او در دوره قضاوت حکم بر علیه یکی از بستگان نزدیک شاه است که این کار هم سبب می‌شود ایشان به کاشان تبعید شوند.
همچنین ایشان امور مالی وکیل آیت الله شریعتمداری بوده است.
از دیگر کارهای وی دفاع از انقلاب الجزایر و سخنرانی در جمع انقلابیون الجزایری در پاریس است که همین مسئله سبب شده بود دولت فرانسه مشکلاتی را برای ایشان به وجود بیاورد.
او نامزد ریاست جمهوری بعد از انقلاب و همچنین نامزد دور اول انتخابات مجلس شورای اسلامی در قم نیز بود. گویا در دور اول ایشان از قم رای می‌اورند اما… الله اعلم.بسیاری از اشعار ترکی حکیم هیدجی، صابر، معجز و همچنین غزل‌های ترکی و فارسی شهریار را حفظ بود. این ابیات حکیم هیدجی را با حسرت تمام می‌خواند:
اوغلان اله الگینان ایاغی
قویما قورویا دادان دوداغی
و
گؤرن اولار بیر ده گئدم کنده*
این مطالب ماحصل ملاقاتهای یكی از دوستان و اینجانب با مرحوم دکتر معراجی است. ایشان تا اخر عمر ازدواج نکرده بود و سنش حدود نود سال بود. با انکه شیرین و رسا حرف می‌زد لیکن گاهی رشته مطالب از دستش خارج می‌شد و به موضوعی دیگر می‌پرداخت.
بسیاری از اشعار ترکی حکیم هیدجی، صابر، معجز و همچنین غزل‌های ترکی و فارسی شهریار را حفظ بود. و این ابیات حکیم هیدجی را با حسرت تمام می‌خواند:
اوغلان اله الگینان ایاغی
قویما قورویا دادان دوداغی
و یا
گؤرن اولار بیر ده کنده
…*
با طایفه درویشان مراودت داشت و برخی برای او مقامات معنوی بالایی قائل بودند.
آزاده به تمام معنا بود.
عصر دوستی به خانه ما امد با خبری تلخ که خواندید. مدام از او حرف زد. خواستیم مطلبی را در مورد زندگی‌اش تنظیم کنیم اما هیچ چیزی در دست نبود. هیچ سایتی خبر درگذشت او را ننوشته بود. بیوگرافی‌اش در اینترنت نبود. فاجعه اطلاع رسانی در ایران را به چشمان خود می دیدیم. این دوست بسیار ناراحت بود. پیارسال که قم یک زمستان تاریخی را تجربه کرد دوستی یك نان سنگك خریده و به خانه پیرمرد سرزده بود. در این سرما و برف وانفسا پیرمرد دانش آموخته پاریس اگر روزی در مقابل شاه مملکت هم ایستاده و با تبعید امام خمینی مخالفت کرده باشد هم کسی به فکر نان سنگک او نخواهد بود. گفته بود: «همه چیز در خانه داشتم جز نان که خدا را رساند».
*
بزرگترین ارزویش دیدن دوباره زنجان و نقب به خاطرات کودکی بود که ما نتوانستیم یا نخواستیم این شرایط را برای او فراهم کنیم و مرگ سریع‌تر از ما دست به کار شد. و ما چه انسانهای ناتوانی هستیم.

سید حیدر بیات

منبع:http://www.hbayat.azerblog.com/1388_09_14_Say=1076.ay




عبدالعزیز قائمی در ذیل مطلب فوق چنین نظر داده است:

با عرض سلام و احترام؛ كاش روز فوت دكتر سید اصغر معراجی كه جمعه ششم آذر ۸۸ برابر با نهم ذیحجه ۱۴۳۰ (روز عرفه) بود را هم قید می كردید. مرحوم دكتر سید اصغر معراجی فرزند مرحوم سید اصغر فرزند مرحوم حاج سیدتقی معراجی (عالم،‌ عارف و تاجر و بیانگذار سراهای بهجت و گلشن زنجان) می باشد. ضمن این كه ایشان هم پسر دایی و هم پسر عمه مرحوم استاد رضا روزبه بود .
مرحوم حاج باقر روزبه (اخوی حاج آقا روزبه) در مورد حاج سید تقی طارمی (معراجی) جد مرحوم دکتر سید اصغر معراجی می گفتند:«حاج سید تقی معراجی فرزند سید احمد كه نسل او با چند واسطه به امامزاده­ی اعظم، شهید والامقام سید ابراهیم المرتضی الاصغر، ملقب به جلال الدین اشرف ـ مدفون در آستانه ی اشرفیه ـ می رسد. او از طارم جهت تحصیل علوم حوزوی به زنجان می آید. پس از طی سطوح مقدماتی و تكمیلی به علت تنگدستی از ادامه ی تحصیل بازمانده و به شغل تجارت روی می آورد. چون ذهنی تند و استعدادی سرشار داشته در اندك زمانی در امر بازرگانی به موفقیت های بسیار نایل می شود. ابتدا در بازار بالا با همكاری چند شركا سرای بهجت را بنا می گذارد. اما پس از چندی كار با شركا به اختلاف كشیده و از آن جا جدا می شود.
سپس با شراكت برادران حاج جواد، ‌حاج نقی و حاج تقی (قائمی– فرزندان حاج خداویر دی) كه به شغل دباغی مشغول بودند و چند نفر دیگر در بازار پایین سرای گلشن را بنیان می گذارند. (البته بنا به گفته آقای حاج سید جعفر علویون كه تمام گفته هایشان از قول مرحوم آقا میرزا عبدالاحد قائمی می باشد، برادران قائمی و پدرشان،‌ قبلاً در حرفه صرافی بودند،‌ كه حاج سید تقی آنها را به بازار و تجارت آورده و پایشان را به بازار باز می كند).
وی در تجارت بسیار متبحر و مستعد بوده و پله های ترقی را یكی پس از دیگری طی می كند. این امر سبب می شود تا خیلی زود مورد حسادت برخی از تجار و بازاریان قرار می گیرد. از طرفی چون جلسات در باب عرفان و اخلاق نیز داشته،‌ مورد حسد برخی از روحانیان نیز واقع شده، لذا به وی اتهام بابی گیری و بهائیت را زده و او را تكفیر می نمایند. این مسئله را به اطلاع یكی از علمای بزرگ وقت زنجان می رسانند (حاج باقر اسم آن عالم را نمی دانستند). ایشان به حجره حاج سیدتقی جهت مصاحبه و دانستن آراء و عقاید وی مراجعه می نمایند. حاج سید تقی به وی چای و قلیان تعارف می كند. اما او نمی پذیرد. پس از چند ساعت گفتگو، آن عالم چون می بیند كه حاج سیدتقی نه تنها بهائی و بابی نبوده و یك مسلمان حقیقی است، بلكه فردی بسیار مؤمن، متدین، عالم و عارف است. از این رو می گوید: حال برای من چای و قلیان بیاورید. خدا به زنجانی جماعت انصاف بدهد.
دكتر سید اصغر معراجی هم دارای دكترای حقوق می باشد. این سید اصغر هم در زمان محمدرضا شاه دادستان قم بوده است. در همان ابتدای شروع فعالیت های سیاسی امام خمینی بر علیه شاه، عوامل رژیم از وی می خواهند تا حكم اعدام امام را صادر كند. اما وی از این كار امتناع ورزیده و می گوید: من نه تنها حكم اعدام، بلكه حكم تبعید و حبس ایشان را هم نمی دهم. به همین جهت او را از قم به كرج به حالت تبعید منتقل می كنند. از آن جایی كه مادری پیر و ناتوانی داشته و مسؤولیت سرپرستی از او با وی بوده، انتقال و اسباب كشی به كرج برای او میسر نبوده و به همین سبب روزانه مجبور بود صبح از قم به كرج رفته و عصر دوباره به خانه باز گردد. او به سبب نگهداری از مادر حتی همسری هم اختیار نكرده و هم اكنون در شهر مقدسه ی قم در تجرد و تنهایی به سر می برد. (تا آخر عمر به صورت تجرد باقی ماند). اما چنان پرونده ی امام را به هم زد كه دادستان بعدی نیز نمی تواند مدارك لازم پیدا كرده و با استدلال به آن حكم اعدام را صادر نماید. لذا مجبور می شوند ایشان را تبعید نمایند. حاج سید تقی همسر دیگری نیز داشته كه از وی دارای یك پسر به نام مرحوم حاج سید نعمت ا… بود كه ایشان نیز دارای دو فرزند یك پسر به نام آقا سیدتقی(حمید) و یك دختر كه هم اكنون ساكن تهران هستند، می باشد.
در سال ۱۳۵۱ قمری در زمان رضاشاه برای احداث دبیرستان پهلوی(شریعتی فعلی)، چون محل آن قبرستان بوده و در آن جا حتی یك امامزاده به نام سید اسماعیل نیز مدفون بوده است، قبرها را نبش نموده و استخوان مردگان را به داخل استخری می ریختند. از شنیدن این خبر، مرحومه ربابه خانم بسیار ناراحت شده و به نزد خواهر زاده اش مرحوم آقا قاسم قائمی رفته و از وی استمداد می طلبد تا نگذارند استخوان پدر و مادر و خواهرش(كه ضمناً مادر آقا قاسم هم بوده) را به استخر بریزند. آقا قاسم هم از آن جایی كه با مباشر این كار آشنایی داشته، نزد وی رفته و از او درخواست می كند وقتی به قبر آنها رسید به وی اطلاع دهند. مباشر نیز موقع رسیدن به قبرها آنها، موضوع را به آقا قاسم بازگو می كند. آقا قاسم نیز به همراه مرحوم كربلایی محمود روزبه به آن جا رفته و استخوان های آن ها را در سه جعبه كه به شكل تابوت بوده می ریزند(هر كدام در یك جعبه). قصد حمل آن ها را به شهر مقدس قم داشته اند كه نظمیه دستور می دهد در سه جعبه نمی توانید آنها را انتقال دهید. لذا آنان با پرداخت مقداری پول به نظمیه،‌ مجبور می شوند همه ی استخوان ها را در یك جعبه ریخته و به قم برده و در قبرستان حاج شیخ (قبرستان نو) دفن نمایند.
و اما آقای یوسف محسن اردبیلی در نشریه شهاب زنجان نشریه ی شهاب /سال چهارم/شماره۱۶۲/ص ۳ / شنبه ۱۶آبان ۱۳۷۷ در مورد حاج سید تقی چنین می نویسد: « … این حاج سید تقی هم از مردان عجیب روزگار خود شمرده می شده است. او آخوندی به تمام معنی بوده كه در بازار زنجان در سرای گلشن كه ملك شخصی خودش بوده به تجارت اشتغال داشته، این تاجر بازاری مرد علم و ادب و عرفان بوده و جلسات مرتبی داشته كه درباره ی عرفان و اخلاق صحبت می نموده و مكتبی خاص به خود در زنجان دایر نموده بود كه مورد اقبال زنجانیان قرار گرفته بود و هنگام ظهر در سرای گلشن آن روز اقامه ی نماز جماعت می نمود كه بسیاری از بازاریان به وی اقتدا می نمودند. چون فحوای گفتارهایش به مذاق بعضی ها خوش نمی آمد چه بسا آشوب طلبان و نمامان گفتارهایش را تحریف نموده و در محافل روحانی شهر مورد بحث و فحص قرار می دادند. از طرف بعضی از آنها او را منسوب به باب و بهایی نموده و به حاكم وقت شكایت نمودند كه حاج سید تقی معراجی جلسات تبلیغ بابیگری و بهائی گری دایر نموده است.
حاكم وقت مستخدم اداره را جهت احضار حاج سیدتقی می فرستد و جریان امر را به وسیله مستخدم و فرزندان حاج سید تقی به اطلاع وی می رساند و از طرف حاكم درخواست می نماید كه حاج سیدتقی چند روز از محیط خارج شود تا این سرو صدا آرام گیرد. حاج سیدتقی [هم] نه تنها درخواست حاكم را نمی پذیرد و از زنجان خارج نمی شود. بلكه متقابلاً از او درخواست می نماید تا جلسه متشكله درباره ی عقاید خود مباهله نماید، كه روحانیان شاكی چون نجرانیان عقب نشینی می نمایند و از پذیرفتن پیشنهاد وی امتناع می ورزند.
از قول حاج سید تقی نقل نموده اند كه بعد از جریان شكایت كه بعضی بانگ تكفیر مرا در زنجان بلند نموده بودند، دو نفر از بزرگان روحانیت زنجان به شنیده ها اكتفا ننموده و شخصاً در مقام تحقیق برآمدند. یكی از این بزرگان مرحوم آقا كاظم مقدس (پدر آقای رشاد) بوده كه شخصاً به منزل تشریف آوردند و نشستند. برای پذیرایی از ایشان چایی آورده شد. از خوردن آن امتناع فرمودند. بحث آراء و عقاید را پیش كشیده به مباحثه پرداختند. چون گفتگوها پایان یافت، فرمودند: خدا انصاف بدهد به مردم. یك چایی بدهید بخورم و بروم .دو دیگر از این بزرگان مرحوم ملاسبزعلی كاوندی بودند كه چپق می كشیدند. ایشان به حجره من آمدند. برای پذیرایی از ایشان چپقی بار كردند. ولی امتناع نمود. ایشان نیز بحث آراء و عقاید پیش كشید و ساعتی مباحثه و مذاكره نمود. در پایان مجلس فرمود: خدا به زنجانی[ها] انصاف بدهد! فرزندان من! یك چپق برای من بیاورید تا نفسی تازه كنم و بروم. و با عمل این دو مرد غائله ای كه مشتی از خدا بی خبر پیش كشیده بود، فرو نشست و موضوع برطرف شد.
آری چنین بودند مردان. هیچ گاه با شنیده ها و گفتارها چماق تكفیر بر سر مردم فرود نمی آوردند. خود در پی تحقیق می رفتند. به ظواهر امر اكتفا نمی كردند تا به اعماق حقیقت راه یابند. دین و دنیای خود را برای دو روز حیات،‌ به این و آن نمی دادند. آنان واقعاً مقدس بودند، و بی جا مقدس نامیده نمی شدند. در عین اجتهاد، خود را اقل الطلاب می دانستند و در پی القاب دهن پركن نبودند. نان خود می خوردند و كمر به خدمت مردم می بستند و در ظلمت شب در نور سوسوی شمع ها اندوخته های علمی خود را بر روی كاغذ می آوردند و بدون قید نام و نشان خود به آیندگان به ودیعه می گذاشتند. آری آنان ایمان داشتند و به آنچه می گفتند خود عامل بودند و چشم از زشتی های مردم می پوشانیدند. از خوبی ها صحبت می كردند. ببینید چطور فكر می كردند؟ و چطور می اندیشیدند؟
و اما آیت ا… حاج شیخ یحیی عابدی در مقاله ای با عنوان «روزبه معلمی ماندگار» در روزنامه اطلاعات سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷، ۱۲ ذی القعده ۱۴۲۹، ۱۱ نوامبر ۲۰۰۸، شماره ۲۴۳۳۵ هنگامی که به معرفی مادر استاد روزبه می رسد می نویسد: مادر مرحوم روزبه از خاندان سیادت بود؛ یعنی دختر مرحوم حاج سید تقی معراجی. راجع به این سید بزرگوار از مرحوم آقای حاج سید سجاد فهری مطالب فراوانی شنیده‌ام؛ از جمله این كه: حاج سید تقی معراجی در عین این كه تاجر بود، از اطلاعات علمی برخوردار و به دلیل مقام سیادت و تقوای فوق‌العاده‌ای كه داشت، مورد احترام عموم تجار و بازاریان بود و هر جا به نماز می‌ایستاد عده‌ای به او اقتدا می‌كردند. حجره ی تجارت آن مرحوم همانند یك محكمه مركز حل و فصل خصومات بود و مراجعان، داوری او را كه نشأت گرفته از معلومات و تجربیات و تقوا بود، بی‌چون و چرا می‌پذیرفتند. البته طبق اصل كلی كه افراد با شخصیت از حسد حاسدان در امان نمی‌مانند، آن مرحوم نیز به دلیل مقام و موقعیت اجتماعی فوق‌العاده‌ای كه داشت، محسود نابخردان قرار گرفت و از تیر تهمت از خدا بی‌خبران بی‌نصیب نگردید.‌
و اما در کتاب فیض گل/ علی مدرسی/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی زنجان/ (صفحه ۲۱۲) خاطرات حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد آل اسحاق از استاد روزبه آمده: بر پایه یادداشت [مرحوم] آقای حاج باقر روزبه: آقا رضا در اردیبهشت ۱۳۰۰ به دنیا آمد و نام مادرش ربابه فرزند حاج سید تقی معراجی بود. این سید تقی، جد مادری آقا رضا را استاد آل اسحاق با عنوان« فقیه صاحب نظر» شناسانده و گفته است كه او در درس پدر ایشان، مرحوم آیه ا… حاج شیخ عبدالكریم [خوئینی] زنجانی شركت می كرده و مرحوم حاج شیخ عبدالكریم او را فردی صاحب كرامت و دارای هوش سرشار می دانسته است. به نوشته ی حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ یحیی عابدی به نقل از مرحوم حاج سید سجاد زنجانی، یكی از روحانیون محترم زنجان، شغل حاج سید تقی تجارت بود و مردم به خاطر تقوا و درستكاری وی به او اعتماد وافر داشتند، به طوری كه حجره ی تجاریش مركز حل و فصل خصومات و رفع مشكلات به شمار می آمده است.
استاد شیخ محمدآل اسحاق همچنین از پدرش روایت می كند كه حاج سید تقی از طب سنتی و برخی علوم غریبه بهره ای داشته و بیماری وبا را با داروهای گیاهی معالجه می كرده است.
بدون این كه بخواهیم راجع به آگاهی حاج سید تقی از علوم غریبه و كرامات منسوب به او اظهار نظر كنیم، این نكته را می پذیریم كه در دارالسعاده ی زنجان همواره علما و فقهایی بوده اند كه در نزد عامه، محترم بودند و كشف و كراماتی طبق مرسوم به آنان نسبت می داده اند.
مرحوم روزبه در زنجان همسایه ی ما بود. پدرم خاطرات ارزنده ای از جد مادری ایشان،‌ مرحوم حاج سید تقی نقل می كرد و ایشان را صاحب كرامت می دانست و این كه دارای هوش سرشار بوده و از علوم غریبه آگاهی داشته است. پدرم نقل می كرد: مرحوم حاج سید تقی موفق شده بود بال بسازد و شبانه بر فراز شهر زنجان پرواز كند؛‌ اما برای [ احتزار از] اشراف به زندگی خصوص مردم آن را شكسته و رازش را فاش نساخته است. مرحوم حاج سید تقی به طب سنتی قدیم تسلط داشته و [بیماری] وبا را با داروهای گیاهی معالجه می كرده است. حاج سید تقی یك فقیه صاحب نظر بوده و در بحث پدرم حاضر می شده است. رحمه ا… علیه . فیض گل (صفحه۵۵)».
البته قصد نگارنده هرگز تکذیب سخنان آیت ا… شیخ محمد آل اسحاق نیست، اما با توجه تقدم زمانی بعید می دانم که مرحوم حاج سید تقی شاگرد حاج شیخ عبدالکریم باشد، اما این« که حاج شیخ عبدالکریم او را دیده، شکی نیست. و حتماً در مورد او سخنانی را گفته که به یاد فرزند ایشان مانده است.
و اما حاجیه منصوره روزبه (همشیره استاد روزبه و همسر علامه طباطبایی) در مورد حاج سید تقی می گویند: حاج سید تقی معراجی اصلاً طارمی بوده و از نوادگان امامزاده سید ابراهیم المرتضی الاصغر، ملقب به جلال الدین اشرف می باشد. او به زنجان آمده جهت تحصیل علوم حوزوی و بعداً طب قدیم را نیز فرا گرفته و در حین تحصیل دارای اهل و عیال می شود. از آن جایی که قادر به تأمین روزی خود و خانواده اش نبوده به تجارت روی می آورد. اما از آن جایی که دارای عقل معاش بسیار بوده در تجارت بسیار ترقی نموده و حتی موجب پیشرفت سایر اعضای خانواده نیز می گردد. ایشان سه حکایت در مورد کرامات حاج سید تقی نقل کردند که بازگو کردن آن خالی از لطف نیست.
حکایت اول:
حاج سید تقی شور و اشتیاق فراوان برای زیارت بارگاه باعظمت حضرت سیدالشهدا داشته است. نقل است که گفته است روزی چاوشی در حال خواندن بوده بود و اعلام می کرده که کاروانی در حال حرکت به سوی عتبات است. فردی که مرا می شناخت و می دانست که آرزوی زیارت کربلا را در سر دارم، به من گفت که سید تقی کاروان در حال حرکت به سوی کربلاست، نمی آیی؟ از آن جایی که آرزوی زیارت حرم های معصومین را داشتم، حواسم به کربلا رفت و فراموش کردم که فقط دو ریال در جیب دارم. به یکی از نزدیکان گفتم به خانه برو و بگو که سید تقی به کربلا رفت، نگران نباشید. بدین ترتیب وی با پول اندک راهی کربلا می شود. شب اول کاروانیان در جایی منزلی را اختیار نمودند. من به بهانه ی این که هوا گرم است گفتم به پشت بام کاروانسرا می روم تا آن جا بخوابم. اما خوابم نمی برد و در این فکر بودم که برگردم، چگونه برگردم؟ بمانم به کاروانیان چه بگویم؟ این شد که به امام عصر(عج) متوسل شدم و از ایشان جهت ادامه ی سفر استمداد طلبیدم. اطراف صبح بود، نسیمی وزید و کم کم مرا خواب فراگرفت، در خواب آقایی نزد من آمد و فرمود چه شده سید تقی؟ چرا پشیمان شده ای؟ گفتم پول ندارم، گفت عبایت را باز کن، مقدار زیادی سکه در آن ریخت. در آن حین صدایی بلند شد که سید تقی بلند شو که در حال حرکتیم. من صداها را می شنیدم، اما نای بلند شدن نداشتم. بالاخره هر طوری بود بیدار شدم. ناگهان دیدم پول ها به سقف کاروانسرا ریخت، آنها را سریعاً جمع کرده و به جیبم ریختم، اما از این ماجرا به احدی نگفتم. تمامی آن پول ها را در مسیر کربلا و خود کربلا خرج کرده و به اقوام و دوستان نیز سوغاتی گرفتم. اما آن دو ریال همچنان در جیبم باقی ماند و این شد که آن دو ریالی را به تجارت آورد و اتفاقاً بسیار هم برکت پیدا کرد و روز به روز کسب و کار وی رونق گرفت و در امر تجارت بسیار موفق شد و به یک تاجر نامی گشت.
حکایت دوم :
حاج سید تقی خودش اکثراً به تجارت نمی رفته، بلکه کسانی داشته که آنها را برای تجارت می فرستاد و آنها پس از داد و ستد در شهرهای دیگر، پول ها را به وسیله قاطری با خود می آورده اند. مرحوم استاد روزبه هم در این خصوص می گویند که در زمان کودکی دیده که قاطرها با کوله باری از کالاها و پول ها با صدای زینگ و زینگ به حجره ها می آمدند.
روزی کسان حاج سید تقی در حال حمل کالاها و پول ها بودند. پول ها در خورجین قاطری حمل می شد که ناگهان راهزنان به قافله ی آنها حمله می کنند. در این کاروان، قاطری بوده که خورجینش پر از پول های حاج سیدتقی بوده و در حال حمل به سوی زنجان بوده است. اما این قاطر رم کرده و به دره ای می رود. راهزنان اموال را به یغما می برند و کسان ایشان به خیال این که پول ها هم به دام سارقین افتاده، نزد حاج سید تقی می آیند و با ناراحتی به ایشان می گویند که همه چیز را راهزنان بردند حتی پول ها را. حاجی سید تقی دستی به پیشانی می زند و فکری می کند و می گوید: قاطر به فلان دره رفته، بروید آن را از آن جا بیاورید و آنها به نشانی که حاج سید تقی داده بود مراجعه می کنند و قاطر را با بار پولش می یابند و با خود می آورند.
حکایت سوم :
حاج سیدتقی روزی به همراه دوستانش به مسافرت یا داد و ستدی می رود و در حالی که یک منزل رفته بودند، بیمار می شود (البته ظاهراً ایشان اکثر اوقات مریض احوال بوده است). دوستان چند روزی منتظر سلامتی وی می مانند، ولی چون بهبودی در احوالش عاید نمی شود، دوستان به ناچار او را به کاروانسرادار می سپارند و به راه خود ادامه می دهند. خود وی می گوید: بعد از یکی دو روزی که دوستانم رفتند، در خواب دیدم کسی آمد و به من فرمود چرا خوابیده ای؟ بلند شو و به راحت ادامه بده. من از خواب بیدار شدم همان شخص آمد و به من فرمود بیا با هم به راه ادامه دهیم. من احساس کردم که خوب شدم و سلامتی خود را بازیافتم و با وی هم سفر شدیم. راه زیادی نرفته بودیم که دوستانم را از دور نشان داد و فرمود دوستانت در کنار آن جوی آب در حال وضو گرفتن هستند برو نزد آنها و کرایه ات را هم از مسؤول کاروان بگیر و از من جدا شد و من نزد دوستانم رفتم. سپس حاجیه خانم روزبه در ادامه افزودند که روزی علامه طباطبایی به منزل آمدند و به من گفتند: با همشهری شما به قبرستان رفتیم. گفتم: همشهریم که بود؟ گفتند حاج سید احمد شبیری، از منزل تا قبرستان در مورد جد شما تعریف نمود و در مورد کرامات ایشان سخن می گفت. حال چه سخنانی مابین این دو بزرگوار در مورد حاج سید تقی رد و بدل شده، خدا می داند، اما این نشان از عظمت و بزرگی این مرد الهی است.
شخصی به نام شیخ هیبت ا… حاج سید تقی را وصی خود قرار می دهد. پس از فوت شیخ هیبت ا…، از آن جایی که جهت اجرای وصایا و رسیدگی به خانواده ی وی به منزلش رفت و آمد داشته، مجبور می شود تا همسر او را صیغه نماید و از این همسر دارای پسری به نام آقا سید نعمت ا… می گردد. این خانم می گفته که در آن زمان موقع بچه دار شدن من گذشته بود و من در سنین یائسگی بودم، اما نمی دانم خدا چگونه این فرزند را به من داد.
بله مرحوم دکتر سید اصغر معراجی نوه ی پسری چنین شخصی بود که به قول شما در گمنامی زیست و گمنام از دنیا رفت. حتی هم شهریانش نیز وی را نمی شناختند. قرار بود پس از فوتش در قبرستان بهشت معصومه دفن شود. (همان جایی که افراد بی کس را در آن جا دفن می نمایند) که با اصرار حاجیه خانم روزبه و آیت ا… شیخ یحیی عابدی در قبرستان نو دفن شده و مجلس ترحیمی در قم برگزار نمودند که بیش از صد نفر از قاضیان برجسته ی کشور در آن شرکت نمودند.

در خاتمه جناب آقای سید حیدر بیات از این كه جنابعالی تذكری از یاد و نام این همشهری عزیز نمودید، بی نهایت تشكر می كنم .





آرشیو مطالب
نظر سنجی
بسیار سپاسگزارم تا نظر خود را در مورد مطالب سایت بفرمایید






صفحات ویژه
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس